|
|
|
|
|
هنوزم وقتی صدای ربنا را می شنوم تمام تنم کرخ میشه.بوی آش رشته تمام فضای ذهنم را پر میکنه.صفای ماه رمضونهای قدیم برای من دیگه بر نمیگرده. یادم می آید همیشه سر سفره افطار آش رشته داشتیم .بساط چایی شیرین و خاگینه هم همیشه براه بود.تقریبا هممون روزه می گرفتیم و همیشه مامانم با روی باز از مهمانهای سرزده پذیرایی میکرد.دلم برای اون روزها خیلی تنگ شده.این روزها اگر بتوانم روزه بگیرم افطارام یکنفره است.
**** ساعت ۳.۴۵ دقیقه صبح با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم.به همسر عزیز که خوابالود گفت بگیر بخواب نمی خواد روزه بگیری اهمبت ندادم و تن پراز رخوت خوابم را از تخت بلند کردم.چراغ هود گاز را روشن کردم.کتری را پر از آب کردم و گذاشتم روی گاز .سهم سحرم را هم. تا جوش آمدن آب و گرم شدن غذا روی مبل هال ولو شدم.بعد از ۵ دقیقه هر دو آماده شدند.رفتم تو آشپزخانه و چایی را دم کردم ،غذا را داخل بشقاب کشیدم و با یک کاسه ماست هر دو را در سینی گذاشتم و رفتم جلوی تلویزیون نشستم .روشنش کردم ،با صدای خیلی کم فقط اندازه ای که زمان اذان را از دست ندهم و ازنورش هم استفاده کنم ..... ساعت ۴.۱۵ دقیقه مسواکم را زدم و وضو هم گرفتم دوباره آمدم روی مبل هال ولو شدم منتظر اذان.۴.۲۲ ذقیقه ، اذان هم گفته شد.نمازم را خوندم ساعت را برای هفت کوک کردم . یواشکی رفتم و خودم رو روی تخت ولو کردم . یادم رفت بگم سحرهایم هم یک نفره است.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 8:32 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونم که میشه عاشق شد بدون توقع . میشه عشق واقعی را دید و لمس کرد.میشه فوران عشق و دید . میشه آرزو کرد اون عشق تا ابد ادامه داشته باشه.خیلی کم پیش اومده که دلم واسه کسی این قدر تنگ بشه . (همسر عزیز تو استثنایی وقتی برای ۲ هفته ازت دور بودم واقعا دلم می خواست روزها خیلی زود بگذره تا دوباره ببینمت).باید اقرار کنم وقتی بردیا رو میبینم تمام وجودم از عشقش لبریز میشه و میتوانم تا ابد قربون صدقه اش برم.عزیز دلم امیدوارم همیشه و همیشه لبت خندان باشه و به همه چیزهای خوب دنیا تو زندگیت برسی.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:47 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز۱۶ شهریور ، ۳۳ سالگی ام را آغاز کردم.زندگی با سرعت در جریان است و به چشم بر هم زدنی به انتها میرسد.احساس می کنم از دهه سی به بعد زندگی با سرعت نور ادامه پیدا میکنه .کارهای بسیاری در ذهنم است که امیدوارم بتوانم انجامشان دهم.همسر عزیزم، بخاطر تمام محبتهایت سپاسگزارم .از اینکه بداخمی ام را تحمل میکنی ممنونم.از اینکه دلم را لبریز از شادی میکنی متشکرم .امیدوارم بتوانم جبران کنم و آرزو میکنم سالهای در پیش رو لبریز از عشق باشد.بدان از داشتنت به خود میبالم و بسیار مغرورم.از محبت دوستان عزیزم هم که امسال فهمیدم تعدادشان کم هم نیست سپاسگزارم.
**** کنسرت علی لهراسبی از بهترین کنسرتهایی بود که تا بحال رفته بودم .پر از انرژی و با نورپردازی فوق العاده.این باعث شد امسال شب تولدم بسیار خاطره انگیز باشد.مرسی همسر عزیز.(یادم نرفته که چند سال پیش هم شب تولدم را با بلیط کنسرتی سورپرایز کردی). **** زمانی که نوجوانی بیش نبودم ، وقتی زنی سی ساله میدیدم فکر میکردم بیچاره خیلی پیر است اما امروز که ۳۲ سالگی را تمام کرده ام می بینم احساس وجودی ام هنوز بسیار جوان است و از یاد آوری خاطرات دوران ۱۵-۱۶ سالگی ام احساس هیجان شدید میکنم هنوز هم دوست دارم زنگ خانه ها را بزنم و فرار کنم .دوست دارم دوباره سوت زدن رو یاد بگیرم و بخاطرش نمره انضباطم بشه ۱۴. دوست دارم با بچه ها از پنجره مدرسه تعداد عشاقی را که روبروی مدرسه منتظر بودند را ببینیم و بفهمیم منتظر کی هستند.دوست دارم سر جلسه امتحان باشم و با هزار ترس و لرز تقلب کنم. آنقدر سر کلاس با بغل دستی ام حرف بزنم و جوک تعریف کنم تا معلم بیچاره مجبور بشه جایم را عوض کنه. موقع پرسش کلاسی از ترس اینکه معلم اسم من رو صدا نکنه هزار تا صلوات بفرستم.ژست بگیرم و متلکهای پسرها را جواب بدهم.بعد از امتحان کوچه هارا متر بکنم و به مامانم بگم امتحان طول کشید.آن دوران برای من بسیار کوتاه بود و من از سر اجبار بسیار زودتر از بقیه مجبور شدم از شیطنتهای بچگی دل بکنم و روی سخت زندگی را ببینم.یادش بخیر .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:7 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
هیچ مردی ، زن را نمی فهمد، هیچ زنی ، مرد را نمی فهمد، زیبایی با هم بودنشان همین است*.
* سالنامه بانوان - تالیف دکتر نوریه ثابت
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 10:9 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
از از پنجره کنار میز کارم به بیرون نگاه میکنم.برگهای درخت چنار حیاط ساختمان به رقص در آمده اند. ا نگار از آمدن پاییز هر چند تقریبا یکماهی به آن مانده مسرورند و خود را برای خوا ب زمستانی آماده میکنند. دوباره شروع کلاسهای اموزش انگلیسی قلقلکم میدهد .هر چند میدانم هیچ وقت نمی توانم مثل کسی که از بچگی آموزش دیده به آن مسلط باشم ولی میتوانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم. *** |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 11:17 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
و من اینگونه اینجا بدون توجه به گذر ثانیه ها غرق در وبلاگخوانی گذر عمر میکنم(عصر پنجشنبه باشه و تو هنوز هم سر کار باشی به خدا نهایت ظلمه) که ناگهان ورود رئیسم حظ خواندنم را بی موقع قطع میکند. آخ ، کاش میشد کاری داشت که خودت رئیس و مرئوس خودت باشی . اگر دلت خواست صبح دیرتر بیای و بعداز ظهر زودتر ممکن است بگی خوب بشین خونه .آنوقت تکلیف اونهمه زحمتی که کشیدم تا به اینجا برسم چی میشه . *** فکر میکنم آی فکر میکنم ، قبلا ها وقتی در دبیرستان بودم حس نوشتنم خیلی قوی بود گاهی شعرگونه هم مینوشتم .از بس قاطی اعداد و ارقامم همون یک کم هم ته کشیده. *** نزدیک رفتنه الان همسر عزیز می آید دنبالم. ساعت 4 بعداز ظهر - یک روز کسل کننده. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 16:4 توسط سولی
|
|
||