تبليغاتX
با هم بودنمان آغاز است
حدود یکسالی می شود که راجع به داشتن فرزند فکر میکنم و تقریبا ۶ ماهی است که انواع و اقسام آزمایشات و معاینات پزشکی را انجام می دهم تا مطمئن شوم حداقل از لحاظ جسمی آماده حضور جدیدی هستم.کلی هم در سایت ها و وبلاگهای مختلف سرزدم اصلا تو همین جستجو ها بود که با دنیای قشنگ وبلاگ و وبلاگ نویسی آشنا شدم.گاهی اوقات کنکاش راجع به مطلبی که تقریبا وسواس گونه در ارتباط با اون نگرانی دارم نه تنها کمکی بهم نمیکنه بلکه به دل نگرانیهایم هم اضافه می کنه.هر چند متوجه شدم نگرانیهایم در مورد بچه ها و آیندیشان بین بیشتر پدر و مادرهایی که آگاه هستند یکسان است ،نگرانی راجع به تربیت ،سلامت وبسیاری مطالب دیگر که آدمی در دوره کوتاه زندگیش با آنها درگیر است.فکر میکنم پدرومادرهای سنتی و قدیمی این قدر درگیر این نگرانیها نبودند و به قسمت خالی لیوان کمتر توجه میکردند.در هر حال امیدوارم همه پدر و مادرها در تربیت فرزندانشان موفق باشند.

خداوندا از تو میخواهم قبل از داشتن فرزندی به من لیاقت داشتن و درست تربیت کردنش را به من بدهی.

 

** دوست داشتم بعد از خواندن مطلب ارزشهای زندگی توی وبلاگ طعم بیاد ماندنی من هم چند خطی بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 16:3  توسط سولی  | 

کودکی من کجا تمام شد؟شاید زمانی که یازده ساله بودم و در جواب به دعوت دختر همسایه برای خاله بازی گفتم من دیگه بزرگ شدم نمیام با شما بازی . شایدم اصلا کودکی نکردم! نمی دانم .

 

 کودکی

کودکی شیرین است
هر کسی می داند
یک کسی می گفت هر لحظه به ما
اگر از عمر درازت همه را پس بدهی
این محال است که یک لحظه ای از کودکی، خردی را پس گیری
کودکی اوج، رهایی، همه چیز است
کودکی شیرین است
شاید که بگویی کودکی چیست که هر انسانی، دم به دم می گوید:
کودکی شیرین است

کودکی غنچه ای از رود صداقت به صفای آب است
کودکی صفحه ای از عشق و محبت به شکوه ماه است
کودکی سلسله ی اشک به دنبال سرشت است
کودکی لاله ی سرخ است به باغ امید
کودکی شیرین است
هر کسی می داند
کودکی شیرین است

 شاعر:حمید حیدری www.avayeazad.com

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 15:10  توسط سولی  | 

دختر هر چی به مامانش التماس میکنه: تو رو خدا یک کم شلوارم رو تنگ کن ، مانتومم خیلی بلند و گشاده .آخه این چیه برام دوختی؟ من این و دوست ندارم فایده ای نداره چون نظر مادر اینه که میخوای بری مدرسه، مهمونی که نمیری.

********

اول مهر، سال ۱۳۶۵ - ۱۳۶۶ میرم کلاس اول راهنمایی ، رنگ مانتوی مدرسه ام طوسی است .هنوزم اون روز رو که با مانتوی به نظر خودم بد قواره می رفتم مدرسه یادم نمیره تمام طول راه مدرسه به خودم و به مانتوم فحش میدادم........همیشه یک هفته مانده به اول مهر تا یک هفته بعد از شروع کلاسها دائما دلشوره داشتم و نمی دانم چرا از تمام خاطرات خوب و بد روزهای اول مهر این خاطره این قدر پررنگ تو ذهن من مونده.یادم باشه هر وقت بچه دار شدم نسبت به سلیقه بچه ام احترام بگذارم.

*******

از این که  مجبور نیستم برم مدرسه خیلی خوشحالم ولی ای کاش امروز با شروع مهر دوباره به دانشگاه می رفتم .بهترین دوران تحصیلم چهار سال دانشگاه بود .یادش بخیر.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 12:38  توسط سولی  |