|
|
|
|
|
چشمهایم را می بندم و می شنوم...صدای کلاغی که به صدای جیک جیک گنجشکها غالبه.قار قار قار.صدای ویراژه موتوری که به صدای جیک جیک غالبه.صدای بهم خوردن تیرآهنهایی که برای ساخت دو تا ساختمان پایین تر داره جابجا میشه باز هم به صدای جیک جیک گنجشکها غالبه.عبور ماشینها با سرعت زیاد.صدای قاشق و چنگال از اتاق بغلی. صدای کلیک کی برد کامپیوتر.صدای کفشای پاشنه بلند منشی شرکت.بهم خوردن درب یکی از اتاقها.صدای شکستن مفصلهای دست هم اتاقیم. صدای زنگ تلفن.صدای جابجا شدن کاغذها ،صدای نفسهای خودم و هزار تا صدای دیگه. با این که صدای جیک جیک گنجشکها خیلی ضعیفه ولی قشنگترین صدایی هست که سعی میکنم به همه صداهای بلند و کوتاه غالب باشه.سعی میکنم فقط به اون گوش بدم و لذت ببرم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:38 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
شراب رو باید مزه مزه کرد.نباید یکهو هورت کشید باید با هر قلوپ طعم و مزه اش را با تمام وجود حس کرد و خورد.قهوه هم همین جوریه اون هم باید مزه مزه بشه.هر دوشون تلخند ولی در نهایت خوردنشون لذتبخشه.زندگی هم همین طوریه باید مزه مزه بشه .باید نهایت استفاده رو از هر ثانیه اش برد.سختیهاش مثل تلخی شراب و قهوه است و شیرینی هایش همون سرخوشی بعد از خوردن شرابه. ***** دیشب خواب دیدم مادر بزرگ همسر عزیز که دو هفته ایست عزم رفتن کرده ، رفت ...... خوابم تعبیر شد برای همیشه رفت . روحش شاد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 13:37 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
بدان که از سکوت عظیمتری باز خواهم گشت ...فراموش مکن که بسوی تو باز خواهم آمد ...
زمانی کوتاه،لحظه ای غنودن بر باد،....و زنی دیگر مرا آبستن خواهد بود. ( خلیل جبران - فصل اول کتاب تنها عشق حقیقت دارد* ) وقتی کتاب استادان بسیار ،زندگیهای بسیار و تنها عشق حقیقت دارد دکتر برایان ال.وایس را خوندم تا مدتها ذهنم را مشغول کرده بود .چطور میشه روح آدمی حتی تا ۸۰ بار به این دنیا اومده باشه .هدف چیه ؟ تو کتاب اول نوشته شده هدف از زندگی یادگیری است و این آغاز رسیدن به خدا و تکامله و تا زمانی که هنوز نیاز به یادگیری تمام نشده باشه این آمدن و رفتن ها ادامه پیدا میکنه .صفات بد هم حاصل زندگی مادی است و اگر کسی تو یک دوره زندگیش نتونه به اون بدی غلبه کنه ، اون رو همراه خودش به زندگی بعدی منتقل میکنه. واین به نظر دوستی اختیار رو معنا میده . یک چیز جالبتر هم اینکه اصولا روح ها دوست دارند بصورت گروهی تو زندگیهای مختلف زندگی کنند واین به نظر من یعنی اگر با کسی از نظر روحی نزدیک هستی حتما قبلا توی زندگیهای گذشته ات اون شخص وجود داشته . عجیبه ولی برای من خیلی جالب بود تصور اینکه ممکنه روح من هم زندگیهای متوالی رو تجربه کرده باشه احساس خوبیه.این که کجا بوده و چکاره بوده ؟ چند روز پیش داشتم وبلاگ گردی میکردم توی وبلاگ دوست عزیزی که متاسفانه یادم نیست مال کی بود سایتی رو پیدا کردم که از زندگی گذشته ات میگفت .به من اینو گفت که مردی بودم که در سال ۱۳۰۰ در شمال آمریکا زندگی میکردم .شغل من یا یک جنگجوی مبارز و فداکاربودم و یا شکارچی و یا ماهیگیر .حالا این چطوری با روحیه من شباهت داره خدا می دونه .و این که روح من بین فاصله سالهای ۱۳۰۰ تا ۱۹۷۵ کجا سرگردون بوده؟ مهم اینه چه یکبار زندگی کنی چه صدبار ،گفتار نیک ،پندار نیک و کردار نیک که خلاصه آمدن تمام ادیانه رو رعایت کنی و وقتی داری از این دنیا میری وجدانت راحت باشه و کسی از دستت دلخور نباشه. همین. http://thebigview.com/pastlife به ماه رقصان عزیز: از یادداشتت ممنون باعث شد مطلب نیمه کاره را بعد از یکهفته تکمیل کنم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 8:47 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
نوزده ساله که نیستی .و تنها یادگاری که از تو دارم یک کاسه و شش تا پیاله کریستاله.قشنگترین عکستم که مامانم عاشقش بود توی یه مشاجره خانوادگی پاره شد.عاشق این بودم که آخر هفته بشه و بیام خونتون.یادته خواهر کوچیکه تمام کابینت های آشپزخونه رو بهم می ریخت تا آلوچه خشکایی رو که پشت هزارتا کاسه بشقاب و قوطی قایم کرده بودی پیدا کنه.تمام عاشوراها به خاطر نذری که برای دایی دومی کرده بودی عدس پلو با کشمش می پختی و ما سالها توی اون هیرو ویر سیب زمینی ذغالی می پختیم.رب پزون زمستونا رو که نگو .همه خانواده تو تمام مراسم بی دلیل و با دلیل توی خونه گرمت جمع میشدند .برای ما که بچه بودیم نهایت کیف و سرخوشی بود.یادته بعد از ماهها پنهان کاری بچه ها وقتی خبر اسیری دایی سومی و شنیدی چقدر بی تابی کردی و غصه خوردی .چرا نتونستی طاقت بیاری ؟ حیف که نمی دونستی !بعد از چهلمت خبر آزادیش اومد. یادمه آخرین شبی که توی خونت جمع شدیم و تو عصرش از دست دایی بزرگه حرص خورده بودی (که این فقط یک بهانه بود برای رفتن) یکهو تمام تنت عرق سرد کرد و به خاطر مشکل قلبی ات همه ترسیدند و بردنت بیمارستان قلب رجایی. اما دیگه هیچ وقت برنگشتی .چقدر زود کاسه عمرت لبریز شد.الان که دارم بهت فکر میکنم تمام لحظه هایی که کنار تو بودم داره از جلوی چشمام رژه میره.
حالا چرا امروز صبح یاد تو مادربزرگ عزیزم افتادم؟شاید چون مادربزرگه همسر عزیز حالش خوب نیست که امیدوارم خدا شفاش بده.نمی دونم در هر حال امیدوارم روحت در آرامش باشه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12:32 توسط سولی
|
|
||