تبليغاتX
با هم بودنمان آغاز است
چشمهایش را میگشاید.اولین روز زندگیش بسیار سرد است،بسیار تاریک، جوری که انگارنمی بیند. تمام دنیای اطرافش تاریک است.کمی میگذرد. ساعاتی طولانی... کور سوی نوری را از جایی بسیار دور میبیند.خوشحال میشود .برای رهایی از این تاریکی بهترین راه رسیدن به مبدا نور است .شروع میکند به قد کشیدن.و برای این قد کشیدن یادش هست که باید پاهای قوی داشته باشد.محکم و استوار...قد میکشد با تمام وجود .پس از هفته ها در اولین دیدار چشمانش بسته است یعنی چشمانش هنوز به این همه نور عادت ندارد. چشمانش را به آهستگی باز میکند و با تمام وجود نور وگرمایش را در آغوش میکشد.انگار تازه بدنیا آمده باشد.به اطرافش نگاه میکند .هنوز هم راه درازی در پیش است.....    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 9:11  توسط سولی  | 

خوندن فکر آدمها یکی از موضوعات جذاب و مورد علاقه ی منه.اینکه آدمها ،زمانیکه ساکت اند مثل زمانی که دارند راه میرند،را نندگی میکنند،زمانیکه منتظر اتوبوس ایستادند و تقریبا تمام مدتی که فکرشون آزاده دارند به چی فکر میکنند؟ یا دونستن اینکه آدمهای مختلف با سطح اجتماعی مختلف چه جوری فکر میکنند.جذابه بدونم مثلا یک معلم یا یک کارمند ساده تفکرات و اندیشه هاش تا کجا پرواز میکنه و چقدر با یک آدم مهم با یک پست مهم یا یک آدمی که  سطح اجتماعی بالایی داره  فرق میکنه.یا بچه ها وقتی سر کلاس درس هستند جز درس به چی فکر میکنند. بچه که بودم این موضوع محدود میشد به اطرافیانم مخصوصا مادرم دوست داشتم بدونم زمانی که داره ظرف میشوره،آشپزی میکنه، خیاطی ، جارو و هزار تا کار دیگه میکنه به چی فکر میکنه آیا تمام افکارش دور وبر ما میگرده یا به چیزهای دیگه هم فکر میکنه؟ در هر حال مطمئن هستم این هم یکی از آرزوهای بشره.

دیشب داشتم صحرای عرفه رو میدیدم آیا تمام اون آدمهای سفید پوش تو اون لحظه های ناب داشتن به آفریدگارشون فکر میکردند یا تمام دعاهاشون در جهت برطرف کردن حوائج مادیشون بود؟

***  یادت باشه لازم نیست از موضوعی که باعث ناراحتی و عصبانیتت شده با کسی حرف بزنی که نه تنها بهت آرامش نمیده بلکه اون احساس عصبانیتت رو سرکوب میکنه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 8:48  توسط سولی  | 

اینجا تهران است.شهر دود گرفته من.شهری که در آن متولد شدم. جایی که زمانی به بودن در آن افتخار میکردم .جایی که در آن مدرسه رفتم و خاطرات کودکی ام را ثبت کردم.

الان اما هر لحظه منتظر فرصتی ام تا از آن بگریزم حتی شده به همین شمال خودمان یک روزه.این روزها این شهر دلگیر است و کثیف. این روزها ظاهرا آلودگی هوا و ترافیک و آشغالهای ریخته در خیابان به آدمهایش اثر کرده. اخبار حوادثش غم و اضطراب به دلم میریزد.فکر میکنم که در گوشه گوشه این شهر بی دروپیکر چه اتفاقاتی در جریان است .چه خاطره های خوشی رقم میخورد و بیشتر چه حوادث تلخی.چه آدمهایی شبانه روز در حال سگ دو زدن هستند تا دهن های گرسنه ای را سیر کنند.قدیم تر ها یک نفر کار میکرد و ده نفر میخوردند.مطمئن هستم اگر شرایط زندگی توی شهر های کوچکمان بهتر بود تهران میشد مثل روزهای قدیم .

پ.ن.خدا رو شکر امروز بارون میاد و این آلودگی رو برای مدتی پاک میکنه.

*****

بی ربط ۱: نمیدونم این چه رسمیه که توی کنسرت و اجرای زنده اون یک عده که تعدادشون هم کم نیست به جای لذت بردن تمام مدت در حال ضبط اند اون هم با گوشی موبایل و به جای لذت بردن از اجرای زنده اون رو از دریچه کوچیک مونیتور موبایل میبینند.

بی ربط ۲ : یک وقتی دنبال کاری هر جا میری با در بسته روبرو میشی.حالا هم که سرت به کارت گرمه پشت هم پیشنهادات کاری وسوسه انگیز بهت میشه و اون وقت تو میمونی و اضطراب مصاحبه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:7  توسط سولی  | 

می اندیشم به خدا بودن و خدایی شدن،

این اندیشه من است :

زمانی که گل آدمی را سرشت، از روح خود در آن دمید و آن را جانی بخشید پاک و ستودنی و به این تن که در قیاس با کائنات و هستی ذره ای ناچیز است چنان اندیشه ای بخشید که توانست در مدت عمر خویش به عظمت و شکوه او و خودش پی ببرد.

می اندیشم که :

مهر من ، عاطفه من، وجود و احساس من چیزی نیست جز قسمت کوچکی از مهر او،عاطفه او،وجود و احساس او (در قیاس قطره و دریا ).

می اندشیم که :

هنرم،اثری که خلق میکنم برای چیست؟آیا جز این است که دیده شود ، ستوده شود و من غرق لذت شوم؟ واین مائیم که در خط به خط آفرینش هنرش را میبینیم و ستایش میکنیم و این اوست که از ستوده شدن لذت میبرد.

و بهشت زمانی است از پیوستن روح خدایی ام به او .

و جهنم چرا؟آلودن روح او عذابی بس عظیم در پیش دارد چرا که روح آلوده شده ما در سطحی بسیار پایین تر  سرگردان ، چرا چرا گویان  و گریان است به خاطر روحی که آلوده و فرصتی که برای خدایی شدن از دست داده.

به امید از دست ندادن فرصتها.

 

********

 

پ.ن.میدانم که اندیشه و افکارت بسیار شفاف تر و روان تر از نوشته من است و بیان افکار و اندیشه تو خارج از توان من.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:19  توسط سولی  | 

بیا یک ، دو ، سه بازی کنیم.

شروع میکنه به عقب رفتن تا جایی که من در دیدرسش باشم.

زانو میزنم، دستانم را باز میکنم..

یک....دو....سه

با تمام سرعت به سمت من میدود ، با دستان باز...

و من با تمام وجود عشق را در آغوش میکشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 13:11  توسط سولی  | 

نشسته.خیره به گوشی تلفن.حدود چهار ساعتی است که منتظر تلفن دخترشه.یک ساعت دیگه هم میگذره.خبری نیست.نگرانی و دلشوره داره دیوانه اش میکنه .گوشی تلفن رو برمیداه.شماره دخترشو میگیره. بیب.......بیب.......بیب.......گوشی تلفن برداشته میشه.صدا از اون طرف مییاد.بله. .... (فحش) از کی تا حالا منتظر تلفنتم.واسه چی وقتی رسیدی بهم زنگ نزدی(با عصبانیت).دختر با نارحتی جواب میده: حالا چیز مهمی نشده.گفتم فردا زنگ میزنم .. تو غلط کردی گفتی فردا زنگ میزنی. ......جر وبحث بالا میگیره . دختر گوشی تلفن رو قطع میکنه.

.

.

.

.

 

از ناراحتی روی پاش بند نیست. دائم بالا و پایین میره و خودشو فحش میده. کاسه صبرش لبریزشده مطمئنه این جا آخر خطه. از این زندگی نکبتی بیزاره. به اون همه زحمتی که برای بچه هاش کشیده فکر میکنه .اصلا زندگیش فقط و فقط به خاطر اونها تا الان ادامه داشته.همه سختیها فقط به خاطر اونها بوده.تصمیمشو میگیره.دیگه کسی نیست که بهش احتیاج داشته باشه .بچه ها هر کدوم سر خونه و زندگی خودشونن.شوهرشم که از اول خارج از گود بوده..... هیچکس خونه نیست.خودشه و خودش.باید زود کارو تموم کنه.روی یک ورق کاغذ شروع میکنه به نوشتن برای شوهر و بچه هاش.اشک از چشماش سرازیره .گریه میکنه واسه کی خودش یا بچه هاش؟... میدونه با  این کارش زندگی رو به کامشون تلخ میکنه و یک عمر عذاب وجدان براشون میذاره اینو مطمئنه....وارد راه پله میشه ، به اتاقک طبقه بالا میره.مغزش عین ساعت داره کار میکنه. قلبش داره ازسینه میزنه بیرون ولی هیچ چیز و هیچ چیز نمیتونه منصرفش کنه. بارها به این کار فکر کرده و هر دفعه ترسیده و یک جوری ازانجامش منصرف شده ولی این بار مصممه . باید خودشو رها کنه .چوب خط زندگیش پر شده .در اتاقک و باز میکنه .وارد میشه. کلید و میندازه... درو قفل میکنه. گوشه اتاق طنابی روکه واسه پهن کردن رخت ولباسه میبینه.صندلی رو میکشه وسط اتاق.روش می ایسته .دستش به سقف نمیرسه. متوجه نردبام گوشه اتاق میشه. میکشدش وسط اتاق.انگار یک نفر همه چیز و از قبل واسش آماده کرده.این مصمم ترش میکنه.از پله های نردبام بالا میره. یک جای محکم تو سقف پیدا میکنه.انگار از اول برای همین ساخته بودنش.طناب رو محکم میکنه و جای نردبام رو با صندلی عوض میکنه. روش می ایسته. تنش عرق سرد کرده. طناب رو میندازه دور گردنش .....

 

هنوز فرصت هست . میتونم ببخشمشون. میتونم خودمو ببخشم.....

 

ترسیده خیلی زیاد.  پنجاه سال زندگیش از اون روزی که یادش میاد از جلوی چشماش رژه میره.

بچگیش. ازدواج با معلم مدرسه اش .تولد بچه ها..ازدواجشون ...دعواش سر یک مسئله بیخودی با دخترش.

 

....آره باید بیام پایین .چیز مهمی نشده. فقط یک کمی عصبی شدم. اون هم فردا یادم میره .

 

دستشو میاره بالا تا طناب رو رها کنه. یکهو تعادلشو از دست میده.صندلی از زیر پاش سر می خوره .دستش به هیج جا بند نیست.دستشو به طناب میگره . داره خفه میشه. فریاد میزنه. چشماش داره از حدقه میزنه بیرون ..... کمک میخواد.....کمک .اما...............

 

به همین راحتی .با یک حماقت ساده .مرد.خودشو کشت.

 

برگرفته از یک واقعیت.

پ.ن. زندگی در جریانه،خاک سردی میاره.حالا بعد از چند سال زندگی به روال عادی برگشته و چیزی نمونده جز یک خاطره تلخ.

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:30  توسط سولی  | 

این روزها ، روزهای خوبی است روزهایی به رنگ صورتی روشن.روزهایی که ذهنم خالی از هر جریان تلخی است و قلبم به روی هر ناراحتی بسته.روزهایی که دغدغه ام شام شب است و از دست ندادن برنامه تلویزیونی مورد علاقه ام. این روزها شلوغی و کثیفی خانه برایم مهم نیست....مهم آرامش وجودم است و خوابهای عمیق بی رویا.

*****

این روزها اما تو بسیار گرفتاری،گرفتار کارها و پروژه هایت.مراقب خودت باش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:46  توسط سولی  |