|
|
|
|
|
نشسته است گوشه خیابان.سردرگریبان ، در این سرمای استخوان سوز .از چشمانش غم میبارد یا من فکر میکنم؟ شاید از سر خماری است که چشمانش به دو دو افتاده. لباس کهنه اش سیاه و چرک است.موهای سرش هم.سیگار روشنش، گوشه لبش خود نمایی میکند. کنارش قوطی حلبی سوراخ ،سوراخی است به رنگ سیاه و دودی که شعله های آتش از آن زبانه میکشد بیرون.دلش مالش میرود .انگار تمام تلخی ها از آسمان باریده است بر سرش. ..... صدای ترمز ماشین چرتش را پاره میکند. قیـــــــــــــــــــژ.
آقا پاشو میخوایم بریم گرمخانه .یک جای گرم با غذای گرم. نه داداش مرسی.... بابا پاشو میخوای صبح بیایم جنازتو جمع کنیم .....نمیخواد چیزی با خودت بیاری اونجا همه چی هست. و مرد خسته و خمار از جایش بلند میشود و به سمت ماشین حرکت میکند. ** داستان این گرم خانه ها هم داستانی است .نا گفته نماند جای تقدیر دارد.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:49 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
شنبه بالاخره فیلم گیس بریده را دیدم.گیس بریده قصه آدمهایی است که در قرن ۲۱ هنوز با تعصب خشک دوران عهد بوق درگیرند. قصه عشق هایی است که برای بدست آوردن معشوق تن به هرکاری میدهند. حتی آزار معشوق و انوقت اسمش را عشق میگذارند.این دوستیهای خاله خرسه. باورم نمیشود هنوز هم ادمهایی باشند که دخترانشان را کتک بزنند برای دلیلی که هنوز به آن اطمینان ندارند.باورم نمی شود هنوز مردانی باشند که به اسم غیرت به زن وبچه هایشان جفا میکنند. بگذریم البته بگویم در این تعطیلات یخی فیلم عاشقانه ای به نام مردی که گریه کرد با بازی جانی دپ را دیدم و بسی لذت بردم.
هی ته دلم غنج زد به خاطر آزادی خواندن ساعتی وب لاگ در شرکت که اون هم به سلامتی محدود شد.این بستن حسابها در آخر سال میلادی هم امانمان را برید که آن هم تمام شد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 8:57 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
این قدر امروز با این هوای برفی و برفی که از دیشب شروع کرده به باریدن قشنگه که دلم نیومد چیزی ننویسم واز این احساس سفید چیزی نگم.از دیدن بارش برف لذت میبرم .بچه که بودم می ایستادم کنار پنجره و سرم رو بالا میگرفتم و به برفهای نگاه میکردم.احساس میکردم همین طور که برفها میان پایین من دارم میرم بالا ، بالای بالا تا بالای ابرها.آخرین برف بازی مال دوره راهنمایی ام بود. روی پشت بوم مادر بزرگم. وقتی میخواستیم برفها رو پارو کنیم. از اون به بعد به خاطر اینکه خیلی سرمایی هستم این بازی قشنگ رو انجام ندادم. شاید امسال فرصتی کنم و سرما رو به جون بخرم و برف بازی کنم.
پ.ن.آماده باش برای گلوله های برفی که قراره بخوری. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:59 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
راه افتادن وآغاز راه کردن، شروع سفربا هماغوشی دوتن و از نقطه صفر بودن به آدم رسیدن. اولین دیدن و اولین نگاه، اولین شنیدن و اولین صدا ،اولین لبخند ، اولین قدم در جاده بی انتهای زندگی،اولین کلام و آغاز گقتمان و اولین تجربه های زندگی فصل های مشترک تمام آدمیت است. در کجا است که خط مشی زندگیها متفادت میشود؟کی و چگونه؟ چه کسی محدوده زندگیمان رامشخص میکند.جامعه، خانواده یا این سنتهای دست و پا گیر مذهبی و یا فرهنگ 2500 ساله مان؟ تقدیر و سرنوشت مان کجا نوشته شده. اگر تقدیر هست پس نقش اختیار و نقش من آدم چه میشود؟افکارم در هم تنیده میشود. به بن بست میرسم.................می خوانم ، فکر میکنم و تمام تصوراتم از نوع دیگری از زندگی ته میکشد. چشمانم را میبندم ، باز میکنم و عشق را در چشمانت می بینم اینجاست انتخاب من ، زندگی من وآینده من .این من بودم که انتخاب کردم تقدیرم را. پ.ن. موضوع جبر و اختیار آدمی – عدل و علم الهی این قدر از نظر من پیچیده است که از هر بعدی به قضیه نگاه میکنم و جلو میروم به بن بست میخورم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:7 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
شب یلدا و اول دی رو دوست ندارم.چون روز تولد اوست.کسی که میتوانست با حضور پر رنگش به خاطرات دوران کودکی ام رنگ دیگری ببخشد .و من هر سال در شب تولدش برای کودکی ام، برای خاطرات تلخ گذشته، برای تنهایی او و برای زندگی بی حضور او که آرزوی کودکیم بود گریه میکنم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 14:5 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
نوشتن با انگشتان یخ زده برایش سخته.به کتاب و دفترش نگاه میکنه.از نمایش درس خوندن خودش برای جلب ترحم آدمهای گذران خنده اش میگیرد .دستهایش را ها میکند.کلاهش را بیشتر پایین میکشد .شانه هایش را بالا.شاید یک کمی گرمش شود که نمیشود.امروز کاسبی خیلی خوب نبوده .کی توی سرما کنترل وزن یادشه .
********* بابا بچه ننه بازیو بذار کنار ...بیا یه پک به این بزن...حال میده........چیه از ننه ات میترسی..کلاغه یهو به ننه اش نگی ها...حالا چرا رگ گردنت قلنبه شد..بابا شوخی کردم..آ باریکلا یک پک بزن رووشن میشی.... پسرک با اولین پک سرفه اش میگیره...نپره تو گلوت عادت میکنی...... نه جون شوما راه نره...تو بمیمیری بگو یه قرون نه جون داش ...یک کلوم...مخلصیم ..آقایی..عزت زیاد .خدافظ..به اسامی نوشته شده نگاهی می اندازد..آقای ایکس ...صدی ۵ - ۲۰ میلیون. صدای خرو پف از توی اتاق خواب بلنده...زن از روی سجاده بلند میشه..در اتاق پسرک رو باز میکنه ..یک نگاه به پسرک می ندازه.فردا کار زیادی داره ..جلسه معنوی ....آرایشگاه ..مهمانی حاج خانم..پرو لباس ... پالتو پوست ...به سمت اتاق خواب میره ..راستی چرا لباسای پسرک بوی سیگار میداد.....با یاد مهمونی فردا به خواب میره... پ.ن. لحظه هایی که خیلی تکراریه و توی زندگی هر آدمی ممکنه باشه.نوشتم از لحظه های ساده .میخواستم بیشتر و بهتر بنویسم ولی الان کلمات از کنج ذهنم پر کشیده. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 10:19 توسط سولی
|
|
||