|
|
|
|
|
از اواسط بهمن هر چه به طرف پایان سال نزدیک میشوی این بوی تازگی و بوی آمدن بهار مستت میکند. و اما این دغدغه خرید شب عید است که جان به لب میرساند گاها.از آنجاییکه همه جا شلوغ است و تا میتوانند اجناس بنجل را پشت ویترین های مکش مرگ ما می چینند و یک عبارت بزرگ sale هم پشت ویترین نمایش میدهند.همه جا پر از آدم است از در ودیوار آدم میریزد و این جنجال ها و سردرگمی ها باز هم آدممان نمیکند که کمی زودتر خریدهایمان را انجام دهیم.انگار لذت میبریم از خرید چیزهای نو در این شلوغی و آشفته بازار. و حکایت خرید ما از آنجا آغاز میشود که هوس خرید کفش میکنی. که بقول همسر عزیز خودش یک پروژه است. گاها مجبوریم چندین بازار متفاوت را زیر پا بگذاریم تا شاید کفش شماره پایمان را پیدا کنیم نه اینکه پایمان بزرگ است ها نه نیم تا نیم تا شماره در کمتر مغازه ای یافت میشود . حالا اگر هم پیدا کنی و فلان قدر هم بابتش پول بدهی، تا پایت به آن عادت کند و دیگر سر و ته و کناره های پایت تاول نزذد وقرمز نشود کفش کهنه شده و یا از بازار مد خارج شده و این دلیل خرید کفش های اسپرت و بدون پاشنه مان است. پس از انجام پروژه خرید کفش نوبت به خرید لباس و چیز های دیگر میرسد و از آنجاییکه مادرمان بد عادتمان کرده و از کوچکی هر چه خواسته ایم خود دوخته و از این نظر به خودکفایی خانواده نیز کمک کرده خرید لباس از جمله موارد مورد تنفر اینجانبان ( بنده و خواهر مکرمه) میباشد. و بهترین جا از نظر من برای خرید که صد البته نه بوتیکها و مغازه ها بلکه خرید از شوهای لباس های آن ورآبی است که با فراق بال گشت وگذار میکنی و هر چه میخواهی انتخاب میکنی. القصه در این گیر و دار نیز گاها طبع لطیفمان با یاداوری خانواده هایی که چند سر عائله دارند و با حقوق کارگری از پس خرید عید بچه های قد و نیم قدشان بر نمی ایند بدرد می آید. و حالا باز رسیده ایم به زمان خرید های شب عید، بماند که از برکات وجود همسر عزیزکلا از دغدغه خانه تکانی و خرید شکمیجات برای عید خبری نیست و از روز اول عید تا ته همان سیزده بدر خودمان، مشرف به سواحل سبز و آبی خزر میشویم وکاملا به استراحت میپردازیم. یادم می آید قدیم تر ها زمانی که محصلی بیش نبودیم آی از این دید و بازدید عید منزجر بودیم به خصوص روز اول عید که موظف به بازدید بزرگترهای فامیل بودیم و از آنجائیکه خانواده به خاطر حفظ محیط زیست و جلوگیری از گرم شدن زمین از هر چه اتومبیل شخصی بیزار بود مجبور بودیم با لباسهای کاملا نو،اطو زده وآهار زده دسته جمعی کنار خیابان منتظر اتوبوس و تاکسی بایستیم و اما ذائقه مان بعد از ازدواج کلا عوض شد و شدیم عاشق دید و بازدیدهای عید با لباسهای نو که حدود 6 سالی است از آن محرومیم و این بود انشاء ما از تجربیات شخصیمان درباره عید و سال نو. ****** جای جای وجودم بوی تو را گرفته. نفسم ، تنم و تمام افکارم.هر روز و هر روز این احساس بیشتر میشود.در من ریشه میدوانی . هر روز عمیقتر و عمیقتر. این احساس قشنگ مادری است که آغازمیکند ساختن وجود دیگری را درمن. در این چند ماه من وتو یکی هستیم وکسی نمی تواند این احساس یکی بودن را درک کند این احساس فقط مال من است و تو. *** به ماه عزیز و دوست داشتنی : ظاهرا میل کوچولوی تازه وارد این روزها به خواندن بیشتر است تا نوشتن.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 13:54 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از سالها فعالیت شرکت پس از پیشنهاد یکی از همکاران ، صندوق انتقادات و پیشنهادات جهت ارتباط مستقیم و ارائه مشکلات با مدیریت عامل ایجاد شد. از همون لحظه و بعد از گرفتن ایمیل مربوطه من و همکاران که کلا تو قسمت ما 4 نفر نمیشیم، شروع کردیم به نوشتن. چرا پرده اتاق خراب؟ چرا شیر دستشویی خرابه؟ و خیلی چیزهای دیگه که فکر کنم فقط از جانب ما مطرح بشه. این آدمهایی که من میشناسم به خاطر حفظ کارشون حاضر نیستند اعتراضی بکنند. عجیبه که حتی برای سلامتی خودشون هم حاضر نیستند قدمی بردارند. خوب لابد احتیاج دارند. ولی از نظر من این آخر ...... وقتی ما توی یک جامعه کوچیک نمی تونیم از حقمون دفاع کنیم و مشکلات رو حل کنیم چطور توقع داریم تو جامعه بزرگتر اتفاقی بیفته و تغییری صورت بگیره. کتاب عشق سالهای وبای مارکز رو خوندم قصه عشق افلاطونی که بعد از پنجاه و اندی سال به نتیجه میرسه و این مرد قصه است که این قدر و طی این همه سال صبوری میکنه و یاد عشقشو زنده نگه میداره تا به کام دل برسه.از نظر من هر چیزی به موقعش خوبه .انتظار طولانی احساس رو کمرنگ میکنه واصلا اون حس و حال رو از آدم میگیره حالا مرد برای زنده نگاه داشتن این حس چه کارهایی میکنه بماند که شاید فقط قصه باشه. یک جایی از قصه این طور میگه حالا بوی پیری از بدنم بلند میشه ( عین عبارت نیست ) . شاید به خاطر همینه که شهریار میگه : آمدی جانم به فربانت ولی حالا چرا ؟ هنوز باورم نمیشه.حتی این حال بد و حساسیت به بو و دل بهم زدنهای گاه به گاه که امانم و بریده .گرسنگی همیشگی و نتونستن خوردن . هنوزم باورم نمیشه. شاید باید ببینمش تا ذهنم بتونه وجودشو لمس کنه. فکر کنم تا اون موقع این دلشوره هم دست از سرم بر نداره. سالم باش عزیزم سالم و قوی . زندگی طولانیه پس میخوام سالم باشی و قوی. 16/11/86 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:9 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
می فهمه وقت رفتنه.گریه میکنه و دستم رو میکشه.مامانش میگه بیا پسرم بردیا جان بیا جات رو عوض کنم. میگه نه و دوباره دست من رو میکشه یعنی تو باید جام رو عوض کنی .میریم سمت حمام. پوشکش رو باز میکنم . بدنش رو میشورم. باز مامانش میگه بیا بریم لباست رو بپوشونم و دوباره میگه نه. دارم پوشکش میکنم .پاش رو با کرم چرب میکنم ،خودم . روش رو میکنه سمت مامانش و زبونش رو تا ته براش در میاره.ااااااااااااااااااااا.و من دلم غش میره .....
************ میگویم سلام به روی ماهت . به تو که اندازه ات از چند سانتی متر تجاوز نمیکند. نمیدانم کی لحظه آغازینت بود که امروز حتما چند صباحی از آن گذشته است .اما میدانم آن لحظه پر بود از عشق و دوست داشتن. از زمان دانستن تمام وجودم پر شده است از اضطرابی گنگ و خواستنی . منتظرت بودم اما باز این دلهره دست از سرم برنمیدارد. چقدر حرفها برای اولین گفتگویمان آماده کرده بودم که حالا اصلا اهمیتی ندارد.میگذارم برای کمی دیگر...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 15:8 توسط سولی
|
|
||
|
|
|
|
|
خواب یکی از اون نعمتهای بزرگی است که خداوند به آدمی عطا کرده . این آرامش شبه که دوست دارم .این همون زمانیه که ذهن وتن خسته و درگیر روز مون رو به سیاهی و آرامش شب میسپریم تا دمی بیاساید.بهترین لحظه اش هم دمدمای سحره .همون لحظه هایی که وقتی یکهو از خواب می پری و میبینی که هنوز فرصت برای خواب هست دلت غنج میره و دوباره رخوت خواب میبردت.این بهترین لحظه های خوابه که باید بلند بشی و برای ستایش پرودگارت اولین قدم رو برداری. خیلی ها مثل من خودشون رو از این لذت محروم میکنند.حتی تصور بیخوابی و یا داشتن مشاغل شبانه برایم سخته. باید خدا قوت گفت به تمام آدمهایی که از خواب شبانه شان میزنند به خاطر ما.
به شعر قشنگي از مولانا در ارتباط با خواب برخوردم: هر شبي از دام تن،ارواح را مي رهاني مي كني الواح را مي رهند ارواح،هر شب زين قفص فارغان از حكم و گفتار و قصص شب،ز زندان بي خبر زندانيان شب، زدولت بي خبر سلطانيان ني غم و انديشه ي سود و زيان ني خيال اين فلان و آن فلان درسته اين لحظه هاي خوابه كه فارغ ميشي از هر چه در انديشه داري و از هر چه به آن دلبسته و وابسته اي!
*** ساعت ۷ صبح - به وجودت پی بردم.عجیبه! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 15:21 توسط سولی
|
|
||