تبليغاتX
با هم بودنمان آغاز است - یادداشت- 9 - درهم

**تمام این وبلاگهایی رو که این کنارند، دوست دارم . بعضیهاشون اونقدر پر مغزند که برای خودم تاسف میخورم چطور با ۳۲ سال و نیم سن اینقدر از دنیا عقبم! ویا شاید دلیلش این باشه که بی توجه از کنار خیلی مسائل میگذرم.

** نگاه میکنم به دور وبرم میبینم چطور میشه آدمها بعد از سالهای طولانی زندگی مشترک همچنان از درک همدیگر عاجزند و تنها دلیل ادامه سالهای طولانی زندگی مشترک نه عشق ، بلکه وجود بچه ها بوده است این یعنی همان دوست نداشتن خود و فداکاری مطلق که گاهی حال آدم را بهم میزند.

** ساعت ۱۲ ظهر. ریتم مخصوص اخبار از رادیو به گوش میرسه........کلاس اولم. از ساعت ۸و ۹ صبح هر روز با با میز کوچک چوبی ام رو بروی درب آشپزخانه می نشینم. تا هنگام مشق نوشتن مامانم رو هم ببینم. و این نوشتن و وراجی کودکانه ام گاه تا ساعت ۱۲ ظهر طول میکشه .آهنگ صدای مادرم در گوشمه ... بنویــــــــــــــــــــس. چقدر کند و کودکانه و پرحرف و بازیگوش بودم . 

** هنوز به شرکت نگفتم که قراره یک مرخصی طولانی برم .می ترسم اگه بگم قراردادم تمدید نشه و اون وقت من هم نتونم از این همه سال حق بیمه پرداخت شده استفاده کنم.

** سی دی زیباترین موزیک های گیتار رو گوش میدم ( توی شرکت حین کار کردن) . البته اگه این کار بذاره. 

** سعیده عزیز تولدت مبارک.آرزوی زندگی سرشــــــــــــــــار از عشق و سعادت را برایت دارم..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:57  توسط سولی  |